تبليغاتX
دلاور - جرمم بلوچ بودن!!!
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:40

جرمم بلوچ بودن!!!

چند روز قبل دوستی با من تماس گرفت و گفت یک جوان بلوچ که چندین ماه در سیاه چالهای وزارت اطلاعات رژیم آخوندی در بند بوده است با قید ضمانت آزاد شده است و الان در یک بیمارستان تحت علاج است.

این دوست از من خواست با این جوان بلوچ ملاقات کنم و هم عیادت مریض صورت گیرد و هم گزارشی از دوران بازداشت این جوان تهیه نمایم من هم که منتظر چنین فرصتی بودم فورا رخت سفر بستم و به سوی شهری که آن جوان آنجا بود حرکت کردم وقتی آنجا رسیدم به اتفاق دوستم به بیمارستان رفتم با ورود به اتاق مریض جوانی شکسته و پریشان حال را بر تخت بیمارستان مشاهده کردم که از تمام وجودش آه و ناله بر می خواست و از امراض گوناگونی رنج می برد شکنجه های روانی در بازداشتگاه ایشان را دچار به امراض روانی کرده بود و آثار شکنجه های جسمی از دور بر سر و صورت و بدن این جوان آشکار بود بنده با عرض سلامی از ایشان جویای آنچه بر ایشان در مدت اسارتش رفته بود شدم و ایشان با ناله ای غم انگیز شروع به بیان وحشگریهای اطلاعاتیها نمودند من در این نوشتار اندکی از ماجرای این جوان را که چهار ماه اسارتش را در تک سلول به سر برده است به خوانندگان عزیز تقدیم می دارم:

هشت یا نه ماه قبل در حالی که از خانه بیرون شده و خواستم به محل کارم بروم ناگهان چند خودروی سواری با سرنشینان لباس شخصی من را محاصره کرده و بدون کوچکترین جستجوئی به من دست بنده زدند و در جعبه عقب یک خودرو انداخته و حرکت کردند بعد از ساعتها سفر که بارها نفسم در جعبه خودرو بند می آمد به مقصد رسیدیم و ماموران درب جعبه را گشودند و هنوز من نفس راحتی نکشیده بودم که یک جلاد  من را به پائین پرتاب کرد و با مشت و لگد من را به سوی یک سالن همراهی نمود و هزاران فحش و دشنام نثار من کرد و من در تعجب که به چه جرمی من را اینجا آورده اند و آن جلاد دست از زدن و دشنام برنمی داشت تا اینکه به یک سلول کوچک که به اندازه نشستن یک نفر بود رسیدیم دسبند باز شد  و من بداخل سلول با لگد انداخته شدم و ان مامور با چند دشنام درب را بست و رفت.

وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود چون در تمام عمرم هرگز چنین جای وحشتناکی ندیده بود از درب و دیوار این محل وحشت و ترس می بارید گفتم خدایا من چه گناهی کردم هرچند بر حافظه ام فشار آوردم چیزی به خاطرم نیامد در همین جنگ اعصاب بودم که ناگهان نگاهم بر نوشته هائی بر در و دیوار سلول افتاد این نوشته ها از جوانان از بخت برگشته ای همچون من بود که درد دل خود را فقط با درب و دیوار کردند این نوشته ها با خون نوشته شده بود اغلب نوشته ها چنین بود:

جرمم ریگی بودن! حکمم اعدام !!

جرمم بلوچ بودن! حکمم اعدام!!

جرمم دوست داشتن عبدالمالک! حکمم اعدام !!

جرمم پسر عمو بودن ......! حکمم اعدام!!

فردا اعدام می شوم !!

یک ساعت دیگر اعدام می شوم!!

و شاید این نوشته ها را پاک نکرده بودند تا بر دیگر بازداشتیها فشار روانی و روحی بیاورند

با خواندن این نوشته ها بر ترس و وحشتم افزوده گشت و وجودم شروع به لرزیدن کرد آن روز با ترس و وحشت به پایان رسید فردای آن روز چند نفر سراغم آمدند و گفتند مثل انسان صحبت کن و من در دل گفتم شما که از حیوانات درنده بدتر هستید. من با ترس گفتم من چه کار کردم هنوز کلمات کاملا از زبانم بیرون نشده بود که زدنها شروع شد که من گفتم هر چی شما بگوئید من جواب می دهم یکی گفت الان شدی پسر خوب!

خوب از کی با جندالله در ارتباط هستی ؟

با شنیدن این جمله و با تصور از پیامدهایش عقل از سرم پرید گفتم نه به خدا من هیچ ارتباطی با جندالله ندارم که باز شکنجه شروع شد لباسهایم را درآوردند و من را کاملا برهنه کردند و با کابلهای برق بر سر و صورت و جسمم افتادند و تا توانستند زدند من که از اعدام خیلی ترس داشتم گفتم همینجا بمیرم بهتر است از اعدام و برای اعدام کافی بود بگویم جندالله را دوست دارم !!

شکنجه گران به شکنجه ادامه داده و من همچنان استقامت کردم ولی شکنجه ها روز به روز افزایش می یافت و نوع شکنجه ها تغییر می یافت یک من را برهنه کرده و به یک اتاق سرد که مملو از یخ بود بردند و من را بالای یخها انداختند و گفتند روی یخها بخواب و من خوابیدم بعدش از بالا آب سرد رویم می ریختند ولی من باز هم چیزی نگفتم

ساعتها من را در یک سلول برهنه و عریان کرده و سرم را تراشیدند و از بالا قطره قطره آب سرد روی سرم می ریختند که هرچه می گذشت وزن این قطره ها بیشتر می شد شاید این شدیدترین شکنجه بود آدم فکر می کرد وزنه بیست کیلوئی بر سر زده می شود.

یک روز به من گفتند بگو با جندالله رابطه داشتی ورنه اعدام می شوی من گفتم من رابطه ای نداشتم با گفتن این کلمه شروع کردند به زدن و دست و پاهایم را بستند و بردند کنار یک دار و گفتند اعتراف می کنی یا اعدامت می کنیم من چیزی نگفتم و آنها طناب را بر گردنم انداختند و شروع کردند 1  2   بیچاره اعتراف کن باز من چیزی نگفتم و صندلی زیر پاهایم افتاد برای یک دفعه احساس مرگ کردم ولی متوجه شدم که پاهایم روی زمین هستند و چوب و کابل جلادان بر جسمم اینجا بود که ناخنهای دست و پایم را کشیدند بدنم را اطو کردند ولی باز من چیزی نگفتم وقتی دیدند من هیچ بر زبان نمی آورم جایم را تغییر دادند و به یک سالن دیگر که دارای سلولهای زیادی بود بردند که این سلولها کمی بزرگتر بود و اینجا وضعیت بهتر بود چون تمام سلولها پر بود و بعضی روزها می توانستیم همدیگر را ببینیم و از اتفاق اتهام همه یا شاید بیشترین ارتباط با جندالله بود.

همینجا بود که سه شهید بلوچستان عبدالحمید و بهزاد و احمد دهمرده را از تهران برای اعدام به زاهدان آوردند در حقیقت این سه جوان دلیر به همه بازداشتیها درس غیرت و عزت و مردانگی دادند در حالی که می دانستند اعدام می شوندولی انگار نه انگار هیچ ترس و هیچ غمی نداشتند روزی که آنها را برای اعدام بردند خوشحال و خندان بودند و حیرتم آنجا بود که یکدیگر را تبریک می گفتند و به ما گفتند راه ما همین بوده است و از اعدام در راه هدف نه تنها باکی نداریم که به مرگ در این راه عشق می ورزیم ما چنان عاشق این سه جوان شده بودیم که وقتی آنها را برای اعدام بردند من و دیگران فکر می کردیم برادران ما را بردند و همه گریه می کردند به جز خودشان که خنده بر لبانشان بود آنها به ما آموختند که نباید با ذلت زندگی کرد در بازداشتگاه هم آنان با مامورین با استغنا حرف می زدند و هیچ ترسی از خود نشان نمی دادند روحشان شاد باد.

من چند ماه در همین قسمت بودم تا انفجار اتوبوس زاهدان که فورا بعد از بمب گذاری این سالن پر شد و صدها جوان وارد این سالن جهنمی شدند و سلولها پر شد و سر و صدا و داد و فریاد جوانان آسمان را هم می شکافت که با صدای بلند می گفتند به خدا ما با جندالله ارتباطی نداریم اما ماموران شقی و جلادان قسی القلب همچنان شکنجه می دادند همین دوران من سعید قنبرزهی نوجوان 16 ساله را دیدم که ناخنهای پا و دستش کشیده شده بود و  استخوانهای کمرش شکسته شده بود که نمی توانست راه برود و این نوجوان تاب شکنجه نیاورده بود و اعتراف به جرمهای ناکرده کرده بود و معلوم نیست چه بر سرش بیاورند با تنگ شدن جا ما را به محلی دیگر انتقال دادند امراض گوناگونی من را آزار می داد به اندازه ای که روزهای اخیر از دست و پا افتادم اینجا بود که خانواده من را از محلم خبر کرده بودند و با قید ضمانت و پادرمیانی ریش سفید قبیله آزاد شدم ولی الان قلبم برای دیگر بیگناهان در بند می تپد.

تهیه گزارش دلاور بلوچ

نوشته شده توسط دلاور بلوچ | لینک ثابت | موضوع: اعدام و جنایت